تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
مادر هرکداممان عمه ی آن یکی است و پدر هرکداممان هم دایی آن دیگری. برای همین رابطه هایمان بیشتر از بقیه فامیل به هم پیچ خورده بود. یادم نمی آید از کودکی حسرتی داشته باشم هر چند آرزو زیاد داشته ام. اما چرا؟ یادم هست یک سال زمستان دلم می خواست یک بار هم که شده شبیه چکمه های فانتزی  خزدار او را برایم بخرند و هیچ وقت چون به زبان نیاوردم، نخریدند. این یک آرزوی کودکانه بود که عمرش همان سالها به سر رسید. هیچ وقت اما فکر نمی کردم زندگی من چیزی داشته باشد که بقیه حسرتش را بخورند. نه که زندگی خوبی نداشته باشم، نه. زندگی عادی ای داشته ام. یک زندگی مثل همه، در خیال خودم.
چند وقت قبل چه شد و حرف از کجا شروع شد که رسید به اینجا که گفت: "همیشه حسرت کفشهای پاشنه بلند و تق تقی کودکی های تو رو داشتم و هیچ وقت بابا برامون نخرید. هر قدر اصرار کردیم نخرید."
من فکر می کردم کودکی ساده و عادی ای داشته ام. حتی تعداد عروسکهایم کمتر از آنها بود همیشه. اسباب بازی هایم هم همینطور. هم کمتر و هم شاید به اندازه آنها شیک نبود. مدرسه ای که می رفتم دولتی بود و آنها دولتی بالاشهر و غیرانتفاعی رفته اند. عید خیلی سالها لباسهای نوی مادرباف و مادر دوز پوشیده ام در کودکی، اما آنها همیشه دامنهای پرچینی که از بهترین فروشگاههای تربیت خریداری شده  بود را می پوشیدند. اما انگار همین زندگی ساده و عادی کودکی های من برای او آرزوها و حسرتهای زیادی رقم زده بود. برای همین هم شاید همیشه چشمش دنبال تمام اسباب بازی های من بود و وقتی خانه ما بود نمی گذاشت خود سوار سه چرخه پلاستیکی م بشوم. با اینکه خودش بهتر از آنها را داشت. حتی حالا هم انگار همین زندگی ای که به زعم خودم عادی و ساده است باز برایش ایجاد حسرت می کند. این را از حرفهایش می فهمم و از نگاهش.
داشتم فکر می کردم، چقدر این آرزوهای کودکی او تبدیل شده است به سبک زندگی آدم بزرگهای اطرافمان. خیلی ها به آنچه دارند قانع نیستند. داشته هایشان را اصلا به حساب نمی آورند. در حالیکه شاید همینها برای کس دیگری آرزو باشد. دارم فکر میکنم چقدر آدم بزرگهای امروز، کودک مانده اند که مدام حسرت داشته های دیگران را می خورند و شاید بزرگترین داشته هایشان برایشان عادی است. شاید سن و سال آدمها را اگر سبک زندگیشان تعیین میکرد، کمتر آدم بزرگ داشتیم در اطرافمان. کاش بزرگ می شدیم ما آدمها! آن وقت دیگر آن کسی که به انتخاب و علاقه خودش ازدواج کرده و فرزندی دارد که یک لبخندش قند در دلش آب می کند، هیچ وقت حسرت زندگی من ِ مجردی را نمی خورد که به انتخاب خودم ادامه تحصیل  و اشتغال را برگزیده ام. یا برعکس.

[ 1393/05/13 ] [ 12:49 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

چلّه ی ننوشتم امروز به پایان رسید. چهل روز بی اراده ی قبلی ننوشتم. اتفاقاتی چنان پشت سر هم ردیف شد که هر روزش باب دندان یک پست بود. اما هزارتوی ذهنم چنان مچاله شده بود لای این اتفاقات که رمقی برای نوشتنش باقی نبود. نه که همه اتفاقات بد بوده باشد. اما همان خوبها و خاکستری ها هم آن قدر گوشه ای از ذهنم را اشغال کرده بودند که فرصت و توان نوشتن را از من بگیرد.
دیروز امتحانم را دادم. نسبتا راضی بودم از عملکرد خودم و همین احساس شعفی به من داد که توانستم به چیزی به اسم وبلاگ نویسی هم فکر کنم و چلّه ی ناخواسته را شکستم.

آن روزی که خواستگار محترم تماس گرفت و بعد از هر جمله اش با تأکید می پرسید: "دختر خانم، شاغل هستند دیگه؟" و  من گمان بردم که این وسط شاغل بودن من
و درآمدش مورد خواستگاری قرار گرفته است نه خود من. باورهای فکریمان به هم نخورد. مادر به خواست من گفت: "نه". خواستگار محترم!! درآمد بالای 3میلیونی ماهانه برادرزاده اش را به رخ ما کشید و مادر عصبانی و  دلخور گفت: "از اول تا اینجا یک کلمه از شما در باب مسائل مادی سوال کرده ام اصلا؟" و من برای تمام کردن غائله دوستی را پیشنهاد دادم که تقارن فکری با این بنده خدا داشت. اولین سوال عمه خواستگار محترم! این بود: "شاغل است؟" و من مرز صبر را رد کرده بودم و رسیده بودم به خاک عصبانیت که آدم بی شعور! دنبال دختر برای زندگی می گردی یا شغل دوم؟
همان روز خواستم بیایم اینجا بنویسم که در کنار مردانی که اجازه اشتغال به زن را نمی دهند، آن هم به بهانه اینکه زنی که دستش در جیب خودش برود، زن زندگی نمی شود، مردانی هم هستند که به همان اندازه از نظر من شعور و فهم درستی از زن ندارند و لیاقت همسری را هم ندارند. این دسته ی دوم، مردانی هستند که زن شاغل می خواهند تا یا پزش را پیش دوست و آشنا بدهند و یا اینکه منبع درآمد دومی برای زندگیشان داشته باشند.

یا همان روزی که دوستی اصرار کرد تا برای دوست همسرش شب خدمت برسند جهت امر خیر و لابلای تعاریفش از فرد مذکور که فعال فرهنگی است و ال است و بل است یکهو از دهنش در رفت که: "تو کار ساخت و سازه. وضعش هم خیلی توپه" و من که هیچ وقت نتوانسته ام معادله ی فعال فرهنگی برجساز را برای خودم حل کنم، گفتم: "نه و به سلامت." همان موقع دوست دیگری را معرفی کردم که اتفاقا او هم مثل خواستگار محترم مطلقه بود. اما معرف گفت: "نه" و چرای من با این پاسخ روبرو شد که وضع اقتصادی آنها پایین است و به اینها نمی خورد. و باز خواستم بیایم در چمدان ذهنم را باز کنم و بنویسم که: "حتی بخشی از آنهایی که دو ساعت شعار می دهند دنبال دختر خوب و متدین و متعهد برای زندگی میگردند، پس ذهنشان پول و مایملک پدری دختر مؤلفه مهمی است که تنها به زبان آورده نمی شود."

از قصه خواستگار سوم هم میگذرم که حتی این اندازه برای ما احترام قائل نبود که یک روز قبل از قرار روز خواستگاری تماس بگیرد و کنسل شدن خواستگاری را اطلاع بدهد و دست کمش عذرخواهی بکند بابت مشکلی که برایشان پیش آمده.


اما حقیقتاً اینها چیزی نبود که ذهنم را به تسخیر خودش درآورد و من را به چله ای از سکوت فراخواند. اینها نهایتش یک روز سکوت می طلبید برای فکر کردن. این ایام باری بر دوش گرفته ام بس گران و سنگین و در عین حال لذت بخش و شیرین. آنچه پیچ و خمهای ذهنم را در انحصار خودش گرفته است به سرانجام رساندن این بار است که گمان می کنم وسط اینهمه بدی و گناه من، خدا این رحمت کثیر را بارانده است به زندگیم از سر فضل و کرمش. ذهن و قلبم را دعا کنید برای به سرانجام نیکو رساندن این بار.




[ 1393/03/30 ] [ 11:00 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
لینک زن پیشقدم شده بود برای موج وبلاگی "این پست را برای مادرم می خوانم". خیلی خوشحال شدم که من هم دعوت شده ام به این  ضیافتِ کلماتِ از دل برآمده. خیلی خوشحال شدم که به بهانه این پست، هزار هزار حرف نگفته ام را که در گوشه صندوقخانه دلم مخفی کرده ام بیرون می ریزم و مرتب و تمیز می چینمشان روبرویت با احترام. هزار حرف عاشقانه ای که فقط و فقط باید برای تو سرود. هزار هزار ترانه بارانی که باید برای تو باراند.

شده بودم مثل آسمانی که لبریز از باران شده است و گناه زمینیان نمی گذارد ببارد. ذهنم پر بود از واژه و انگشتانم عاجز از عینیت بخشیدن به آنها. بارها از نو نوشتم و پاک کردم. نوشتم و اینتر زدم و پریدم چند بند پایین تر و از سر شروع کردم. باز هم نشد. به عادت همیشه ام صدها بار در ذهنم چرک نویس نوشته ها را مرور می کردم و پر می شد از خط خطی های گنگ. در یک کلام نتوانستم. کم آوردم از نوشتن برای تو. وقتی آمدم دانه دانه مهربانی هایت را بشمارم و بگویم که چقدر هر کدامشان روحم را نوازش کرده و مسیر زندگی ام را جهت داده، نتواستم به شماره شان در آورم. نتوانستم اینهمه سال مادری را خلاصه کنم در چند بند و جمله یک پست از وبلاگ. قانع نشدم که بخواهم یک استکان باران پر کنم و به بقیه بگویم: ببینید! این باران است. باران را که نمی شود از داخل استکان حس کرد. باید رفت زیر باران نشست. بدون چتر. پست وبلاگ تنگ است برای شکرانه نوشتن از عطر رازقی دستانت. من کم آوردم از سرایش تو و مدام به روان فاضل* درود فرستادم که خوب حال مرا وصف کرده بود:

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها                   عاقبت با قلم شرم نوشتند؛ نشد




[ 1393/02/10 ] [ 00:41 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

سالهای خیلی دور که دانشجو بودم، یک بنده خدایی بعد از کلی التماس تشریف آوردند جهت امر خیر. به همراه دخترشان. میان صحبت های معمول همین جلسات امر خیر!! مادر خانم جانمان به بیان دو-سه ویژگی بنده پرداخت که به زعم مخاطب، تعریف از بنده تلقی شد. بماند که ماهیت جلسه امر خیر!! توصیف ویژگی های طرفین است. به هر روی، مادر خواستگار محترم امر برایشان مشتبه شد و  موضوع امر خیر!! (که همانا بنده و آقازاده ایشان باشد) را با اثبات فرزند یکی از طرفین اشتباه گرفتند و شروع کردند به تعریف دخترخانم شان که در همان جلسه حضور داشت. و من از زور حرص فقط خندیدم که آدم حسابی! مادرخانم جان ما از من "بما هو فرزندش" تعریف نکرده بود که، بلکه از من "بما هو موضوع خواستگاری" تعریف کرده بود. و اصلاً تعریف شما از دخترخانم تان هیچ کجای این بازی جا نمی گیرد مگر اینکه شما جلسه خواستگاری را با جلسه اثبات خودتان اشتباه گرفته باشید.

خاطره ی حکایت بالا وقتی در ذهنم جرقه خورد که نشسته بودم و مناظره شبکه یک را می دیدم. که جمعی از کسانی که در عرصه فرهنگ حرفی برای گفتن دارند جمع شده بودند و از مرتضی آوینی می گفتند. از ابتدا مشخص بود که هدف مناظره "شناخت آوینی بما هو آوینی" بود. اما یک بنده خدایی مثل همان مادر بالایی امر برایش مشتبه شده بود و  گمان برده بود راه اثبات "آوینی بما هو  آوینی" از اثبات شخص ایشان می گذرد. و آنقدر گفت که من در فلان سمینار این را گفتم و آن را کردم و چنان از آوینی دفاع کردم که اگر بیننده از وسط برنامه به جمع ما ملحق می شد گمان می برد جلسه ی تبرئه ی صاحب فکر محترم است.

[ 1393/01/29 ] [ 17:53 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
و بالأخره استانداری هم به کمک دولت آمد و در کنار تبلیغات شبانه روزی، زیرنویس های مداوم و تک مضراب های سریالهای صدا و سیما، تصمیم گرفت تا کارکنان اداره های دولتی را به سمت انصراف از یارانه سوق دهد.

و جا دارد از همکاری  صمیمانه مسؤولین رده بالای ادارات تشکر مکفی به عمل آید که در اقدامی نادر، اعلام کردند که قرار است لیستی از همکاران انصراف دهنده از یارانه  تهیه کنند. حالا برای چه و به چه منظور؟ الله اعلم. و تشکر ویژه و مخصوص تقدیم می شود به معاون فلانِ ادارۀ بیسان که ثبت نام در این لیست را مصداق بارز جهاد نامید. باشد که انصراف دهندگان رستگار شوند!




[ 1393/01/24 ] [ 19:21 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
نه تو رو خدا. وزرای دولت، معاونین و مدیران بلندمرتبه هم بیان یارانه نقدی بگیرن.
همچین تو اخبار با ذوق و شوق میگه اینا انصراف دادن از دریافت یارانه که آدم فکر میکنه چقدر نیاز داشتن و ایثار کردن و انصراف دادن. بابا یارانه نقدی که بخشی از هزینه های روزمره یه عده رو تأمین میکنه از پول تو جیبی یه روز بچه های این عزیزان هم کمتره. دیدم که میگم.


[ 1393/01/23 ] [ 22:10 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
تصمیم گرفته ام بیشتر از قبل دختر مامان باشم. بیشتر از قبل برایش دختری کنم. بیشتر از قبل بروم کنج تنهایی اش بنشینم و او از هرچه در عمق دلش جا خوش کرده است، حرف بزند و من گوش کنم، بخندم، نگران بشوم، دقیق بشوم و در یک کلمه، همراهی اش کنم. تصمیم گرفته ام کمی از خودخواهیم کم بکنم. اینهمه سال دویده ام که درس بخوانم، این دوره و آن دوره را بروم، بنویسم و سرکار بروم و به آرزوهایم برسم. اینهمه سال که با خیال راحت برای خودم دویده ام، یک نفر ایستاده بود کنارم و نمی گذاشت آب توی دلم تکان بخورد. ایستاده بود پشتم و نمی گذاشت خسته شوم. نمی گذاشت خسته ام کنند. و حالا آن یک نفر احتیاج دارد که کسی برود کنج تنهایی اش بنشیند و خلوتش را با خودش به هم بزند. احتیاج دارد که کسی بشیند پای حرفهایش. احتیاج دارد که با کسی شبیه خودش، خوش بگذراند.

می گویم: برویم سینما. خوشحال می شود. این را از برق چشمانش می فهمم و از زود آماده کردن سفره ناهار. سر سفره می پرسد: مگر قرار نبود با معصومه هم هماهنگ کنی برای سینما؟ همینطور که لقمه ام را قورت می دهم، می گویم باشد برای فیلم خوب بعدی که اکران می شود. می پرسد: چرا؟ می گویم: دوست دارم دوتایی باهم برویم. دوست دارم مادر و دختری برویم. بی نفر سوم. خودمان دوتایی. دوباره برق چشمانش، رضایت را نشانم می دهد.

می رویم سینما. تمام سعی ام را می کنم که بهش خوش بگذرد. حتی غر نمی زنم سر اینکه با چه وسیله ای برویم. می گذارم امروز مال او باشد. مال دخترم. دختری که مادرم است. حتی سر پیاده برگشتن هم چیزی نمی گویم. دل می دهم به هر چه دلش خواست و می گذارم یک روز را خوش بگذراند. می گذارم یکی از همان احساس های خوبی را که خودش همیشه به من می دهد، تجربه کند. حتی وقتی می گوید برویم نمایشگاه شهرداری، علی رغم میل باطنی و اکراهم قبول می کنم. با لبخند قدم به قدمش می روم.

اصلاً من می گویم مادرهای دختردار گاهی هم باید دختر  ِ دخترشان بشوند و اجازه بدهند دخترشان مادری کردن را مزه مزه کند.


[ 1393/01/16 ] [ 23:16 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

دنیای عجیب و غریبی داریم. دزد خودش پیش از دیگر مردم می دود و فریاد می زند: «دزد! دزد! بگیریدش» و به همین شیکی و تمیزی می خواهد مردم را فریب دهد که نفهمند دزد همین خودش است.بعد با خیال راحت می رود سراغ عشق و حال با مال دزدی که به چنگ آورده است. دزد گردن کلفتی هم باشد چند شبکه و رسانه را می خرد و شب بعد از سور مفصلی که با پول دزدی ترتیب داده است می رود می نشیند در یکی از استودیو ها و طی یک سخنرانی غراء و مفصل دزدی را مذمت نموده، با بیان راه های مبارزه با دزدها و جنایتکارها، ساعتی از وقت مردم را به خود اختصاص می دهد. درست در همین زمان که مردم پای سخنرانی او نشسته اند، همدستان این دزد پرسابقه و مکار آرام از گوشه ای می خزند و جیب یک عده را چنان خالی می کنند که آب از آب تکان نمی خورد. درست در همین وقت است که یاد آن قصه ساز زدن نیمه شب می افتی که صدایش قرار است فردا صبح در بیاید.

سرکار خانم کاترین اشتون! شما برای ما مصداق بارز همان دزد بالا هستید که پرونده قطور جنایت هایتان علیه حقوق بشر، عرق شرم را بر پیشانی بشریت می نشاند و آن وقت شما آمده اید و از حقوق بشر حرف می زنید؟ شمایی که افتخارتان حمایت از فتنه گران علیه امنیت  یک ملت است حق ندارید از حقوق بشر حرف بزنید. شمایی که سالها سکوت کردید در مقابل لگدمال شدن حقوق بشر در فلسطین حق ندارید پز بشردوستی بدهید. شما که خودتان را موظف می دانید به گزارش دهی به اسرائیل کودک کُش و هماهنگی با این رژیم سراسر جنایتکار، حق ندارید نام مقدس حقوق بشر را بر زبان برانید. مسلمانان میانمار، در دایره بشریت شما جای نمی گیرند؟ مردم مظلوم سوریه که پای استقلال کشورشان ایستاده اند و هر روز توسط سلفی های مورد حمایت شما سلاخی می شوند چه؟


خانم  اشتون شمایی که افتخار کردید که در روز جهانی زن با یک  زن فتنه گر ملاقات داشتید، تا به حال اسم بستان و گور دسته جمعی زنان و دختران بستانی به گوشتان خورده است؟ اصلاً چرا راه دور برویم نام آرمیتا برایتان آشنا نیست؟ مادران شهدای هسته ای و همسران شان زنانی نیستند که حقوق مسلم شان توسط همین دوست جنایتکار شما، اسرائیل، از آن ها دریغ داشته شد؟ اصلاً در همین اروپای خودتان مروه شربینی را که یادتان نرفته است؟ چقدر برای احقاق حق او تلاش کردید؟ نام راشل کوری برایتان آشنا نیست؟


سرکار خانم اشتون! ملت ایران آن مردمی نیست که پشت سر شما راه بیافتد و دنبال دزد انتزاعی بگردد. حواستان باشد، ملت ایران حافظه تاریخی محکمی دارند! و اراده قوی تری برای برخورد عینی تر با رفتارهای غیر دیپلماتیک و مداخله جویانه شما. یادتان باشد. اینجا جمهوری اسلامی ایران است.




برچسب ها: کاترین اشتون، فتنه88، حقوق بشر، قصاب صبرا و شتیلا، فلسطین، اسرائیل، راشل کوری،
[ 1392/12/20 ] [ 20:46 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
معمولاً هیچ وقت چنین تجربه ای نداشته ام. اما اینبار، چند روزمانده به آزمون، نمی دانم چرا استرس تمام وجودم را احاطه کرده بود. نیم ساعت از ناهار نگذشته بود که کابینت را زیر و رو کردم و شیرینی کشمشی را کشیدم بیرون و خدمتش رسیدم. تعجب مادر را با «می دانی که استرس داشته باشم باید حتماً مدام یک چیزی بخورم» پاسخ دادم و او هم خندید. از کابینت ها آب زیادی برای استرس بیچاره من گرم نمی شد. رفتم سراغ فریزر و خشکبار آوردم و خیساندم و به این استرس زبان نفهم گفتم: خفه شو! اما نشد. دیگر چیز قابل خوردنی پیدا نمی کردم. آمدم سراغ سیستم و موتور جستجو را باز کردم و نوشتم: لباس بافتنی کودکانه.

انواع لباس های بافتنی بچگانه ردیف شدند. رنگ و وارنگ. با طرحهای بامزه و بچه های خوردنی. اما این چیزی نبود که می خواستم. دوباره نوشتم: "پیراهن بافتنی بچگانه". دامن های پرچین پیراهن های قد کف دست با رنگهای ناز و لطیف ردیف شدند و من غرق شدم در رؤیاهایم. نشستم با وسواس خاصی لباسهای زیباتر و خوشرنگ تر را از بقیه سوا کردم. درست مثل مادری که دم عید رفته است بازار و  قرار است قشنگترین پیراهن پرچین خوشرنگ را برای دخترکش انتخاب کند و موقع پرو لباس تن دخترش قند در دلش آب شود. روی لباسهای انتخاب شده کلیک راست کردم و  "open Link in new tab" را زدم. تمامی مدلها را ریختم داخل یک پوشه برای دختر منفی 5 ساله ام.

حالا آرامتر شده بودم. داشتم فکر می کردم به احتمال زیاد بزرگترین عاملی که یک روز من را به سمت ازدواج سوق خواهد داد مادر شدن است. مادر دو- سه تا دختر به فاصله های دو-سه ساله از هم. که بروم برایشان کاموا بگیرم. و پیراهنهای پرچین خوشرنگ خوشگل ببافم. بعد کنارش هم یک تل سر ببافم. هر سه را ردیف کنم و پیراهن را تنشان کنم و تل را بزنم به موهای لخت و طلایی و فرفری شان. بعد دستشان را بگیرم و هر چهارتایی وسط اتاق "آلیسا آلیسا" بازی کنیم و من چرخ دامن هایشان را روی هوا ببینم و تمام غم دنیا فراموشم شود.

تازگی ها فهمیده ام مادر شدن یکی از بزرگترین و خالصانه ترین علایق زندگی ام است.

[ 1392/12/17 ] [ 20:16 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
[ 1392/12/15 ] [ 15:50 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

ادامه دوستی دوستانت ارتباط مستقیمی پیدا کرده است با پیشرفت روز به روز تکنولوژی. با اینکه تو بتوانی یک گوشی موبایل اندروید و یا تبلت بخری.

هر کدام از دوستانت که به یکی از این دو تکنولوژی  روز مجهز می شوند از تو دور می شوند و به یکدیگرهایی که از این موهبت برخوردارند، نزدیک. تو سراغشان را نگیری سراغت را نمی گیرند اما به برکت یکی از دوتای بالایی سراغ همدیگر را می گیرند.

می دانم. حق گلایه ندارم. اصلا دوستی و گلایه با هم تناسبی ندارند. اما حالا می فهمم تکنولوژی چقدر می تواند در مناسبات و روابط افراد تأثیر بگذارد!

[ 1392/12/14 ] [ 23:17 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

دقیق یادم نیست حرف از کجا شروع شد و من چه گفتم که به شدت عصبانی شد و گفت: حالا با این اخلاق تو اگر فردا روز رفتی سر کار و استاد شدی و من وساطت کردم پیشت که به کسی نمره قبولی بدهی لابد نمی دهی دیگر. و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد، تا چندین روز رسماً با من قهر بود و حتی جواب سلامم را نمی داد. دلم شکست آن روزها. اما نظر  نگفته ام عوض نشد. حکایت چند سال پیش است.


قرار بود گروهی را ببریم اردو. زیارت شهدا. از قضای اتفاق خبردار شد.  اصرار کرد که من هم با شما می آیم. خندیدم. از ته دل خندیدم. فهمید که نمی شود. اصرار کرد. باز هم خندیدم. استدلال کرد که کار فرهنگی است و حد و مرز نمی شناسد. باز هم خندیدم. اصرار و اصرار و حتی به شوخی یا کنایه گفت: «برای همین است که تا به حال تنها مانده ای.» سقلمه ای به دستش زدم و باز خندیدم. باز اصرار کرد و پرسید چرا؟ آخرش مجبور شدم بگویم: این هم نوعی رانت خواری است. ازنوع فرهنگی اش. از حق های ناحق انگاشته توسط خیلی ها به عنوان مجوز نادیده گرفتن این مورد اسم برد. گفتم: هر کسی حوزه اختیارات متفاوتی دارد که به همان اندازه می تواند حقی را نا حق کند و برعکس. تا دم درب خروج مدام اصرار کرد و حالا من با لبخند گفتم: «نمی شود. انشاءالله یک روز که خودم وسیله داشتم مخلصت هم هستم.» قهر کرد. قسم خورد به لفظ جلاله که دیگر نه من نه او. ملتمسانه نگاهش کردم. قهر کرد. رو برگرداند و رفت. برگشتم بروم داخل.
لابد رد محوی از خنده روی صورتم مانده بود. دلم شکست.

دلم شکست که چرا همدیگر را برای اطاعت خدا همراهی نمی کنیم. دلم شکست که یک جاهایی همدیگر را هل می دهیم سمت جهنم. دلم شکست از ناهمراه ها.



پ.ن: خدا این صحنه ها را انگار می آفریند که به ما نشان بدهد، برشی از روز قیامت را. که دوست و آشنا و پدر و مادر و فرزند از ما فراری هستند. که ماییم و نامه اعمالمان و خدا






[ 1392/12/9 ] [ 20:40 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
برخی واژه ها مثل برخی آدم ها مظلومند. آنچنان که باید درست شناخته نمی شوند. حقشان درست ادا نمی شود. در جایی که نباید استفاده می شوند و در آنجایی که باید،نه. اوج مظلومیت برخی واژه ها وقتی است که اسبابی می شود دست عده ای برای کوبیدن مفهوم خود این واژه. نمونه بارز این واژه های مظلوم «افراط» و «تعصب» است.

افراط یعنی تندروی و از حد گذشتن در مقام قول و فعل، بدون ملاحظه اینکه موضوع چیست. یعنی فرقی نمی کند که آدمی در خوردن از حد بگذرد یا  در نخوردن. در تفسیرش از دین دچار افراط شود یا پذیرش بی چون و چرای باورهای لیبرال.  همه در مجموع افراط است و پشت سر گذاشتن حدود.

حال و روز تعصب هم همان است که در شرح افراط گذشت. جانبداری بدون فکر و تعقل ییعنی تعصب. حالا موضوع این جانبداری کر و کورانه هر چه می خواهد باشد. اما در دنیای امروز تعصب فقط شده است ابزاری دست لیبرالها و اومانیست ها و غرب گرایان برای کوبیدن متدینین جامعه. برای کوبیدن حزب اللهی ها. این میان هر کس به اسب غرب بگوید یابو، همین جماعت، حکم اعدام با گیوتین را برایش صادر می کنند که وای و هوار که یک نفر مکتب ما را نقد کرده است و چه و چه. حالا هزاری هم برایش استدلال کنی که این چیزی که شما به اسم اسب خیال می کنید سوارش شده اید، اسب نیست بلکه یابویی است که اتفاقا خوب هم از شما سواری گرفته است؛ اصلا مگر فرصت استدلال کردن به تو می دهند. چرا؟ چون تو متدینی. پس طبق نظر اینها متعصبی و نباید حرفت را حتی بشنوند.

بله، دقیقاً همین منتقدین تعصب و افراط وقتی یک جمله خلاف باب میلشان بشنوند، اولین کاری که می کنند تا سر حد «یکی کردنت با خاک» فحش و بد و بیراه نثارت می کنند تا دیگر جرأت نکنی و نکنند برای نقد آنها. بعد؛ از همان برچسبهای آماده ی «تعصب» از جیبشان در می آورند و می چسبانند به پیشانی ات که خودشان را تبرئه کنند. حالا خدا نکند رسانه هایی هم دم دستشان باشد که بساط مبارزه شان با افراط و تعصب!!!!! را کامل می کند.


در مرام اینها، مبارزه با افراط یعنی اینکه هر کس را که خلاف میل تو حرف زد تا منتها درجه ی خود به باد شماتت و توبیخ و نکوهش بکشانی و کاری کنی که نتواند دیگر حرف بزند چه برسد به حرف مخالف تو. در مرام اینها مبارزه با تعصب یعنی اینکه شما آزادی تا نظر موافق خودت را با اصول و عملکر مرام اینها همیشه ابراز کنی و إلّا، فَلا*.




*جزو اصطلاحات رایج در متون عربی است. وقتی در موضوعی صحبت می شود که دارای چندین حالت است و برای هر حالت شرایطی متصور است اول شرایط را می شمارد. و در انتها برای اینکه بگوید اگر این شرایط محقق نشد، پس فلان حکم هم بر موضوع مترتب نیست، می گویند و الّا فلا. یعنی در غیر اینصورت، پس هیچ.




[ 1392/12/1 ] [ 21:20 ] [ پرستو ] [ نظرات ]

ما که بخیل نیستیم مثلاً هومن سیدی با قلبش سیمرغش رو به آقای رئیس جمهوری هدیه کند. دست هومن سیدی درد نکند و مبارک آقای رئیس جمهوری باشد. اصلاً شام و شیرینی هم نخواستیم.
 اما فقط نمی دونم این هدیه هنری از طرف یک هنرمند به یک سیاستمدار و حقوقدان رو چطوری هضم کنم. آخه مگه همین سینمایی ها نمی گن «هنر برای هنر»؟ حالا چرا شده هنر برای سیاست نمی دونم.  واقعاً آخرالزمان شده ها
.

[ 1392/11/28 ] [ 23:41 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
 در مورد شغلم سؤال می پرسد. می خواهد بداند قصد دارم تا آخر در همان جایی که هستم بمانم یا نه. راحت پاسخ می دهم: نه. از علاقه ام به ادامه تحصیل و عشقم به تدریس می گویم. اینکه هیچ وقت خیال این شغل هم به ذهنم خطور نکرده بود. اما انگار چرخ روزگار همیشه هم به خطورات ذهنی ما کاری ندارد. این آخری را توی قلبم آرام با خودم زمزمه کردم. وقتی از علاقه ام به تدریس می گفتم می شد رضایت را در چشمانش دید. لابد هر کسی دوست دارد علاقه اش را دیگران هم بستایند. کلاس شروع می شود و او سخاوتمندانه کارگاه دوره تدریسش را به من می سپارد و می رود. کارگاه دوره یعنی مهم ترین بخش آن که مهارتها شکوفا می شود و پرورش می یابد. به این سخاوتش غبطه می خورم و از این اعتمادش پای دلم می لرزد. شانه هایم بیشتر از قبل احساس سنگینی می کند.

کارگاه تمام شده است. شرکت کنندگان بیشتر از حد واقعی و حتی حد مورد انتظارم به من اعتماد می کنند. ترس و لرز دلم را مخفی می کنم تا کلامم نلرزد. اما سنگینی شانه هایم را چه کنم؟ نزدیک غروب است که راهی خانه می شوم. جمعه ی دلنشینی بود برایم. میان هر دو حس متفاوت تمام مسیر تا خانه را طی می کنم و فکر میکنم به روند کارگاه و اینکه اگر موقع تدریس فلانی آن نکته را یادآوری می کردم بهتر نبود؟ اگر آن تذکر را به فلانی نمی دادم چطور؟ فلاش بک زده ام و حالا رسیده ام به صحبت آغازین خودم و دکتر.

جوابم ناقص بود. باید می گفتم که من دوست دارم فارغ از دغدغه های کارمندی زندگی کنم. دوست دارم یک زندگی آرام و شاد و پر فراز و فرود را تجربه کنم. دوست دارم بعد از درس و پژوهش بنشینم یک گوشه دنج و رمان بگیرم دستم و تا ساعتها غرق شوم در عطر خوب کاغذ. بعد بنشینم پای سیستم و بنویسم و بنویسم و بنویسم. برای دل خودم و برای آنجایی که قلمم را دوست دارد و سفارش کار می دهد و از همه مهمتر برای آنجایی و از چیزی که «باید». هفته ای شش ساعت کلاس داشته باشم. در سه روز. آن هم نه سر صبح. وسطهای روز. بعد که برگشتم، آرد و شیر و تخم مرغ و بکینگ پودر و قالب را بریزم روی میز و شیرینی درست کنم و قالب بزنم و بچینم روی سینی و بگذارم در فر. قرآنم را بگیرم دستم و تا پخته شدن شیرینی ها مست شوم. دوست دارم آن گوشه ها بساط خیاطی و بافتنی هم به راه باشد. هر از گاهی چیزی درست کنم برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم. نمایشگاه بروم، سینما، سخنرانی، نقد کتاب، فیلم.


هیچ کدام این ها را به دکتر نگفتم. چون قرار نیست کس دیگری هم از اینها خبر داشته باشد
. چون فکر می کنم یک روز تمام دوست دارم های آدم تبدیل می شود به بزرگترین تهدیدهای زندگی اش اگر طرف مقابل ظرفیت صداقت زیادی را نداشته باشد، یا دلش با دلت صاف نباشد، یا دلش بر دلت بچربد ...


این مطلب در لینک زن +

[ 1392/11/26 ] [ 23:54 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

نویسندگان