تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ

دقیق یادم نیست حرف از کجا شروع شد و من چه گفتم که به شدت عصبانی شد و گفت: حالا با این اخلاق تو اگر فردا روز رفتی سر کار و استاد شدی و من وساطت کردم پیشت که به کسی نمره قبولی بدهی لابد نمی دهی دیگر. و بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد، تا چندین روز رسماً با من قهر بود و حتی جواب سلامم را نمی داد. دلم شکست آن روزها. اما نظر  نگفته ام عوض نشد. حکایت چند سال پیش است.


قرار بود گروهی را ببریم اردو. زیارت شهدا. از قضای اتفاق خبردار شد.  اصرار کرد که من هم با شما می آیم. خندیدم. از ته دل خندیدم. فهمید که نمی شود. اصرار کرد. باز هم خندیدم. استدلال کرد که کار فرهنگی است و حد و مرز نمی شناسد. باز هم خندیدم. اصرار و اصرار و حتی به شوخی یا کنایه گفت: «برای همین است که تا به حال تنها مانده ای.» سقلمه ای به دستش زدم و باز خندیدم. باز اصرار کرد و پرسید چرا؟ آخرش مجبور شدم بگویم: این هم نوعی رانت خواری است. ازنوع فرهنگی اش. از حق های ناحق انگاشته توسط خیلی ها به عنوان مجوز نادیده گرفتن این مورد اسم برد. گفتم: هر کسی حوزه اختیارات متفاوتی دارد که به همان اندازه می تواند حقی را نا حق کند و برعکس. تا دم درب خروج مدام اصرار کرد و حالا من با لبخند گفتم: «نمی شود. انشاءالله یک روز که خودم وسیله داشتم مخلصت هم هستم.» قهر کرد. قسم خورد به لفظ جلاله که دیگر نه من نه او. ملتمسانه نگاهش کردم. قهر کرد. رو برگرداند و رفت. برگشتم بروم داخل.
لابد رد محوی از خنده روی صورتم مانده بود. دلم شکست.

دلم شکست که چرا همدیگر را برای اطاعت خدا همراهی نمی کنیم. دلم شکست که یک جاهایی همدیگر را هل می دهیم سمت جهنم. دلم شکست از ناهمراه ها.



پ.ن: خدا این صحنه ها را انگار می آفریند که به ما نشان بدهد، برشی از روز قیامت را. که دوست و آشنا و پدر و مادر و فرزند از ما فراری هستند. که ماییم و نامه اعمالمان و خدا






[ 1392/12/9 ] [ 20:40 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان