تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
معمولاً هیچ وقت چنین تجربه ای نداشته ام. اما اینبار، چند روزمانده به آزمون، نمی دانم چرا استرس تمام وجودم را احاطه کرده بود. نیم ساعت از ناهار نگذشته بود که کابینت را زیر و رو کردم و شیرینی کشمشی را کشیدم بیرون و خدمتش رسیدم. تعجب مادر را با «می دانی که استرس داشته باشم باید حتماً مدام یک چیزی بخورم» پاسخ دادم و او هم خندید. از کابینت ها آب زیادی برای استرس بیچاره من گرم نمی شد. رفتم سراغ فریزر و خشکبار آوردم و خیساندم و به این استرس زبان نفهم گفتم: خفه شو! اما نشد. دیگر چیز قابل خوردنی پیدا نمی کردم. آمدم سراغ سیستم و موتور جستجو را باز کردم و نوشتم: لباس بافتنی کودکانه.

انواع لباس های بافتنی بچگانه ردیف شدند. رنگ و وارنگ. با طرحهای بامزه و بچه های خوردنی. اما این چیزی نبود که می خواستم. دوباره نوشتم: "پیراهن بافتنی بچگانه". دامن های پرچین پیراهن های قد کف دست با رنگهای ناز و لطیف ردیف شدند و من غرق شدم در رؤیاهایم. نشستم با وسواس خاصی لباسهای زیباتر و خوشرنگ تر را از بقیه سوا کردم. درست مثل مادری که دم عید رفته است بازار و  قرار است قشنگترین پیراهن پرچین خوشرنگ را برای دخترکش انتخاب کند و موقع پرو لباس تن دخترش قند در دلش آب شود. روی لباسهای انتخاب شده کلیک راست کردم و  "open Link in new tab" را زدم. تمامی مدلها را ریختم داخل یک پوشه برای دختر منفی 5 ساله ام.

حالا آرامتر شده بودم. داشتم فکر می کردم به احتمال زیاد بزرگترین عاملی که یک روز من را به سمت ازدواج سوق خواهد داد مادر شدن است. مادر دو- سه تا دختر به فاصله های دو-سه ساله از هم. که بروم برایشان کاموا بگیرم. و پیراهنهای پرچین خوشرنگ خوشگل ببافم. بعد کنارش هم یک تل سر ببافم. هر سه را ردیف کنم و پیراهن را تنشان کنم و تل را بزنم به موهای لخت و طلایی و فرفری شان. بعد دستشان را بگیرم و هر چهارتایی وسط اتاق "آلیسا آلیسا" بازی کنیم و من چرخ دامن هایشان را روی هوا ببینم و تمام غم دنیا فراموشم شود.

تازگی ها فهمیده ام مادر شدن یکی از بزرگترین و خالصانه ترین علایق زندگی ام است.

[ 1392/12/17 ] [ 20:16 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان