تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
لینک زن پیشقدم شده بود برای موج وبلاگی "این پست را برای مادرم می خوانم". خیلی خوشحال شدم که من هم دعوت شده ام به این  ضیافتِ کلماتِ از دل برآمده. خیلی خوشحال شدم که به بهانه این پست، هزار هزار حرف نگفته ام را که در گوشه صندوقخانه دلم مخفی کرده ام بیرون می ریزم و مرتب و تمیز می چینمشان روبرویت با احترام. هزار حرف عاشقانه ای که فقط و فقط باید برای تو سرود. هزار هزار ترانه بارانی که باید برای تو باراند.

شده بودم مثل آسمانی که لبریز از باران شده است و گناه زمینیان نمی گذارد ببارد. ذهنم پر بود از واژه و انگشتانم عاجز از عینیت بخشیدن به آنها. بارها از نو نوشتم و پاک کردم. نوشتم و اینتر زدم و پریدم چند بند پایین تر و از سر شروع کردم. باز هم نشد. به عادت همیشه ام صدها بار در ذهنم چرک نویس نوشته ها را مرور می کردم و پر می شد از خط خطی های گنگ. در یک کلام نتوانستم. کم آوردم از نوشتن برای تو. وقتی آمدم دانه دانه مهربانی هایت را بشمارم و بگویم که چقدر هر کدامشان روحم را نوازش کرده و مسیر زندگی ام را جهت داده، نتواستم به شماره شان در آورم. نتوانستم اینهمه سال مادری را خلاصه کنم در چند بند و جمله یک پست از وبلاگ. قانع نشدم که بخواهم یک استکان باران پر کنم و به بقیه بگویم: ببینید! این باران است. باران را که نمی شود از داخل استکان حس کرد. باید رفت زیر باران نشست. بدون چتر. پست وبلاگ تنگ است برای شکرانه نوشتن از عطر رازقی دستانت. من کم آوردم از سرایش تو و مدام به روان فاضل* درود فرستادم که خوب حال مرا وصف کرده بود:

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها                   عاقبت با قلم شرم نوشتند؛ نشد




[ 1393/02/9 ] [ 23:41 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان