تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ

چلّه ی ننوشتم امروز به پایان رسید. چهل روز بی اراده ی قبلی ننوشتم. اتفاقاتی چنان پشت سر هم ردیف شد که هر روزش باب دندان یک پست بود. اما هزارتوی ذهنم چنان مچاله شده بود لای این اتفاقات که رمقی برای نوشتنش باقی نبود. نه که همه اتفاقات بد بوده باشد. اما همان خوبها و خاکستری ها هم آن قدر گوشه ای از ذهنم را اشغال کرده بودند که فرصت و توان نوشتن را از من بگیرد.
دیروز امتحانم را دادم. نسبتا راضی بودم از عملکرد خودم و همین احساس شعفی به من داد که توانستم به چیزی به اسم وبلاگ نویسی هم فکر کنم و چلّه ی ناخواسته را شکستم.

آن روزی که خواستگار محترم تماس گرفت و بعد از هر جمله اش با تأکید می پرسید: "دختر خانم، شاغل هستند دیگه؟" و  من گمان بردم که این وسط شاغل بودن من
و درآمدش مورد خواستگاری قرار گرفته است نه خود من. باورهای فکریمان به هم نخورد. مادر به خواست من گفت: "نه". خواستگار محترم!! درآمد بالای 3میلیونی ماهانه برادرزاده اش را به رخ ما کشید و مادر عصبانی و  دلخور گفت: "از اول تا اینجا یک کلمه از شما در باب مسائل مادی سوال کرده ام اصلا؟" و من برای تمام کردن غائله دوستی را پیشنهاد دادم که تقارن فکری با این بنده خدا داشت. اولین سوال عمه خواستگار محترم! این بود: "شاغل است؟" و من مرز صبر را رد کرده بودم و رسیده بودم به خاک عصبانیت که آدم بی شعور! دنبال دختر برای زندگی می گردی یا شغل دوم؟
همان روز خواستم بیایم اینجا بنویسم که در کنار مردانی که اجازه اشتغال به زن را نمی دهند، آن هم به بهانه اینکه زنی که دستش در جیب خودش برود، زن زندگی نمی شود، مردانی هم هستند که به همان اندازه از نظر من شعور و فهم درستی از زن ندارند و لیاقت همسری را هم ندارند. این دسته ی دوم، مردانی هستند که زن شاغل می خواهند تا یا پزش را پیش دوست و آشنا بدهند و یا اینکه منبع درآمد دومی برای زندگیشان داشته باشند.

یا همان روزی که دوستی اصرار کرد تا برای دوست همسرش شب خدمت برسند جهت امر خیر و لابلای تعاریفش از فرد مذکور که فعال فرهنگی است و ال است و بل است یکهو از دهنش در رفت که: "تو کار ساخت و سازه. وضعش هم خیلی توپه" و من که هیچ وقت نتوانسته ام معادله ی فعال فرهنگی برجساز را برای خودم حل کنم، گفتم: "نه و به سلامت." همان موقع دوست دیگری را معرفی کردم که اتفاقا او هم مثل خواستگار محترم مطلقه بود. اما معرف گفت: "نه" و چرای من با این پاسخ روبرو شد که وضع اقتصادی آنها پایین است و به اینها نمی خورد. و باز خواستم بیایم در چمدان ذهنم را باز کنم و بنویسم که: "حتی بخشی از آنهایی که دو ساعت شعار می دهند دنبال دختر خوب و متدین و متعهد برای زندگی میگردند، پس ذهنشان پول و مایملک پدری دختر مؤلفه مهمی است که تنها به زبان آورده نمی شود."

از قصه خواستگار سوم هم میگذرم که حتی این اندازه برای ما احترام قائل نبود که یک روز قبل از قرار روز خواستگاری تماس بگیرد و کنسل شدن خواستگاری را اطلاع بدهد و دست کمش عذرخواهی بکند بابت مشکلی که برایشان پیش آمده.


اما حقیقتاً اینها چیزی نبود که ذهنم را به تسخیر خودش درآورد و من را به چله ای از سکوت فراخواند. اینها نهایتش یک روز سکوت می طلبید برای فکر کردن. این ایام باری بر دوش گرفته ام بس گران و سنگین و در عین حال لذت بخش و شیرین. آنچه پیچ و خمهای ذهنم را در انحصار خودش گرفته است به سرانجام رساندن این بار است که گمان می کنم وسط اینهمه بدی و گناه من، خدا این رحمت کثیر را بارانده است به زندگیم از سر فضل و کرمش. ذهن و قلبم را دعا کنید برای به سرانجام نیکو رساندن این بار.




[ 1393/03/30 ] [ 10:00 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان