تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
مادر هرکداممان عمه ی آن یکی است و پدر هرکداممان هم دایی آن دیگری. برای همین رابطه هایمان بیشتر از بقیه فامیل به هم پیچ خورده بود. یادم نمی آید از کودکی حسرتی داشته باشم هر چند آرزو زیاد داشته ام. اما چرا؟ یادم هست یک سال زمستان دلم می خواست یک بار هم که شده شبیه چکمه های فانتزی  خزدار او را برایم بخرند و هیچ وقت چون به زبان نیاوردم، نخریدند. این یک آرزوی کودکانه بود که عمرش همان سالها به سر رسید. هیچ وقت اما فکر نمی کردم زندگی من چیزی داشته باشد که بقیه حسرتش را بخورند. نه که زندگی خوبی نداشته باشم، نه. زندگی عادی ای داشته ام. یک زندگی مثل همه، در خیال خودم.
چند وقت قبل چه شد و حرف از کجا شروع شد که رسید به اینجا که گفت: "همیشه حسرت کفشهای پاشنه بلند و تق تقی کودکی های تو رو داشتم و هیچ وقت بابا برامون نخرید. هر قدر اصرار کردیم نخرید."
من فکر می کردم کودکی ساده و عادی ای داشته ام. حتی تعداد عروسکهایم کمتر از آنها بود همیشه. اسباب بازی هایم هم همینطور. هم کمتر و هم شاید به اندازه آنها شیک نبود. مدرسه ای که می رفتم دولتی بود و آنها دولتی بالاشهر و غیرانتفاعی رفته اند. عید خیلی سالها لباسهای نوی مادرباف و مادر دوز پوشیده ام در کودکی، اما آنها همیشه دامنهای پرچینی که از بهترین فروشگاههای تربیت خریداری شده  بود را می پوشیدند. اما انگار همین زندگی ساده و عادی کودکی های من برای او آرزوها و حسرتهای زیادی رقم زده بود. برای همین هم شاید همیشه چشمش دنبال تمام اسباب بازی های من بود و وقتی خانه ما بود نمی گذاشت خود سوار سه چرخه پلاستیکی م بشوم. با اینکه خودش بهتر از آنها را داشت. حتی حالا هم انگار همین زندگی ای که به زعم خودم عادی و ساده است باز برایش ایجاد حسرت می کند. این را از حرفهایش می فهمم و از نگاهش.
داشتم فکر می کردم، چقدر این آرزوهای کودکی او تبدیل شده است به سبک زندگی آدم بزرگهای اطرافمان. خیلی ها به آنچه دارند قانع نیستند. داشته هایشان را اصلا به حساب نمی آورند. در حالیکه شاید همینها برای کس دیگری آرزو باشد. دارم فکر میکنم چقدر آدم بزرگهای امروز، کودک مانده اند که مدام حسرت داشته های دیگران را می خورند و شاید بزرگترین داشته هایشان برایشان عادی است. شاید سن و سال آدمها را اگر سبک زندگیشان تعیین میکرد، کمتر آدم بزرگ داشتیم در اطرافمان. کاش بزرگ می شدیم ما آدمها! آن وقت دیگر آن کسی که به انتخاب و علاقه خودش ازدواج کرده و فرزندی دارد که یک لبخندش قند در دلش آب می کند، هیچ وقت حسرت زندگی من ِ مجردی را نمی خورد که به انتخاب خودم ادامه تحصیل  و اشتغال را برگزیده ام. یا برعکس.

[ 1393/05/13 ] [ 11:49 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان