تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
درست یادم نیست چند ساله بودم. اولین تصاویری که از راهپیمایی ها در ذهنم نقش بسته، من جایی نشسته بودم که فقط دوربین صدا و سیما بلندتر از آن بود. روشن ترین خاطرات راهپیمایی های کودکیم همان لحظات خوشی است که من قلمدوش پدرم سوار بودم و او دستهایم را محکم گرفته بود که نکند بیفتم. و بعد موقع برگشت یک نان شیرین شتری هم برایم می خرید که دیگر مزه اش را در هیچ نان شیرینی دوباره نمی چشم.

حالا بزرگ شده ام. شاید بزرگتر از آن وقتهای بابا که مرا با خود به راهپیمایی می برد. نشسته ام کنار آوار و دارم آلبوم خاطرات را ورق می زنم.

یک روز زلزله آمد. زلزله بد و وحشتناکی بود. زلزله که آمد خیلی چیزها را به هم ریخت. اولش یک شکاف بزرگ انداخت وسط خانه و خانه دو شقه شد. یک طرف من ماندم و مادر و طرف دیگر، پدر و بقیه. شکاف که افتاد قسمت آنها نزدیک دره بود. هرچه ما خواستیم دستشان را بگیریم آنها بیشتر خواستند ما را بکشند سمت خودشان و ما مقاومت کردیم. شنیدم زلزله این بلا را سر خانه خیلی ها آورده است. 4 سال قبل. حالا من این طرف نشسته ام خاطرات قبل از زلزله را مرور می کنم و آه می کشم. حالا دیگر نه تنها قلمدوش بابا مقر خوبی برای ثبت تصاویر من از راهپیمایی ها نیست که دستش مدام می خواهد مرا بکشد آن طرف خطرناک شکاف. آن طرف خطرناک شکاف بابا نشسته است و دارد برای ما سخنرانی می کند و ما هم احترامش را نگه می داریم. هر چند می دانیم حرفهایش یا درست نیستند و یا ناقصند. هر چند می دانیم هر قدر هم که بابا بگوید اعتدال خوب است و نباید تندروی کرد اما خودش در کشاندن ما سمت خطرناک شکاف بدجور تندرو است. هرچند می دانیم خودش در پشت پا زدن به تمام گذشته ی خوب دوان تر از هر غزال تیزپایی است و افراط را به سر حد امکان خودش رسانده. هر چند یقین داریم که در کج دهنی به ما و قصیده ی "فدایت شوم" سرودن برای ساکنان ته دره، خیلی هول دارد.

مایه ی ماکارونی آماده شده است. دارم ماکارونی های پخته را آبکش می کنم. ته دیگ می اندازم ته قابلمه و لا به لا ماکارونی و سس می ریزم. ناهار روز راهپیمایی را پختن برایم طعم همان نان شیرین شتری را دارد. سعی می کنم چیزی از قلم نیفتد. مامان برای اینکه ناهار دیر نشود  گفت بعد از قرائت بیانیه، برای نماز برگردیم خانه و مصلی نرویم. حالا من هم دارم ناهار می پزم و هم خیالات می بافم در ذهنم. خیالاتی که  می شود در واقعیت ردی از آن پیدا کرد.

[ 1392/11/22 ] [ 13:57 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان