تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ

نمی دانم امروز چقدر لبو فروش آمده بود راهپیمایی. چند راننده تاکسی آمده بودند تا فریاد بزنند: آنچه به جان خریدیم، به نان نمی فروشیم.

اما می دانم آمده بودند. لبوفروشها، راننده تاکسی ها، بقال، رفتگر، معلم، شاگرد، دانشجو، استاد، خانه دار، پیر، جوان، زن، مرد... همه. حتی آنهایی که  سبد کالا! بهشان تعلق نگرفته بود. حتی آنهایی که جزو 51 درصد نبودند. مثل همیشه. مثل هر سال آمده بودند از عزتشان دفاع کنند. میزی نیاورده بودند اما گزینه های روی میزشان همین وحدت بود. توحید کلمه و کلمه ی توحید. اماما یادت به خیر!

امسال هم مردم آمدند و بلندتر از هر سال غیرتشان را ریختند در صدایشان و به دنیا نشان دادند که هنوز آمریکا برایشان شیطان بزرگ و اسرائیل غده سرطانی عالم است. درختان خیابانها امسال هم شاهد بودند که ملت، مرگ استکبار و استعمار را با تمام وجودشان مطالبه کردند.

مردم آمدند با تمام غیرتشان. با معرفتشان. با عشقشان.

عزتتان مستدام که عزت جمهوری اسلامی ایران را یک بار دیگر به رخ عالم کشیدید! پاینده باشید زیباترین سرود مردی و مردانگی!


اما شرمنده ام که نمی دانم دقیقاً چند روز دیگر؟ کی؟ کجا؟ چه کسی دوباره ما را بی سواد خواهد خواند؟ ما را قانون شکن خواهد نامید و شغل مان را که مسیر کسب حلال روزیست، سند غیرقابل خدشه ای خواهد دانست تا زبانمان را کوتاه کند و اجازه حرف زدن ندهد؟





[ 1392/11/22 ] [ 23:44 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان