تبلیغات
چمدان ذهن

چمدان ذهن
قالب وبلاگ
 در مورد شغلم سؤال می پرسد. می خواهد بداند قصد دارم تا آخر در همان جایی که هستم بمانم یا نه. راحت پاسخ می دهم: نه. از علاقه ام به ادامه تحصیل و عشقم به تدریس می گویم. اینکه هیچ وقت خیال این شغل هم به ذهنم خطور نکرده بود. اما انگار چرخ روزگار همیشه هم به خطورات ذهنی ما کاری ندارد. این آخری را توی قلبم آرام با خودم زمزمه کردم. وقتی از علاقه ام به تدریس می گفتم می شد رضایت را در چشمانش دید. لابد هر کسی دوست دارد علاقه اش را دیگران هم بستایند. کلاس شروع می شود و او سخاوتمندانه کارگاه دوره تدریسش را به من می سپارد و می رود. کارگاه دوره یعنی مهم ترین بخش آن که مهارتها شکوفا می شود و پرورش می یابد. به این سخاوتش غبطه می خورم و از این اعتمادش پای دلم می لرزد. شانه هایم بیشتر از قبل احساس سنگینی می کند.

کارگاه تمام شده است. شرکت کنندگان بیشتر از حد واقعی و حتی حد مورد انتظارم به من اعتماد می کنند. ترس و لرز دلم را مخفی می کنم تا کلامم نلرزد. اما سنگینی شانه هایم را چه کنم؟ نزدیک غروب است که راهی خانه می شوم. جمعه ی دلنشینی بود برایم. میان هر دو حس متفاوت تمام مسیر تا خانه را طی می کنم و فکر میکنم به روند کارگاه و اینکه اگر موقع تدریس فلانی آن نکته را یادآوری می کردم بهتر نبود؟ اگر آن تذکر را به فلانی نمی دادم چطور؟ فلاش بک زده ام و حالا رسیده ام به صحبت آغازین خودم و دکتر.

جوابم ناقص بود. باید می گفتم که من دوست دارم فارغ از دغدغه های کارمندی زندگی کنم. دوست دارم یک زندگی آرام و شاد و پر فراز و فرود را تجربه کنم. دوست دارم بعد از درس و پژوهش بنشینم یک گوشه دنج و رمان بگیرم دستم و تا ساعتها غرق شوم در عطر خوب کاغذ. بعد بنشینم پای سیستم و بنویسم و بنویسم و بنویسم. برای دل خودم و برای آنجایی که قلمم را دوست دارد و سفارش کار می دهد و از همه مهمتر برای آنجایی و از چیزی که «باید». هفته ای شش ساعت کلاس داشته باشم. در سه روز. آن هم نه سر صبح. وسطهای روز. بعد که برگشتم، آرد و شیر و تخم مرغ و بکینگ پودر و قالب را بریزم روی میز و شیرینی درست کنم و قالب بزنم و بچینم روی سینی و بگذارم در فر. قرآنم را بگیرم دستم و تا پخته شدن شیرینی ها مست شوم. دوست دارم آن گوشه ها بساط خیاطی و بافتنی هم به راه باشد. هر از گاهی چیزی درست کنم برای خودم و آنهایی که دوستشان دارم. نمایشگاه بروم، سینما، سخنرانی، نقد کتاب، فیلم.


هیچ کدام این ها را به دکتر نگفتم. چون قرار نیست کس دیگری هم از اینها خبر داشته باشد
. چون فکر می کنم یک روز تمام دوست دارم های آدم تبدیل می شود به بزرگترین تهدیدهای زندگی اش اگر طرف مقابل ظرفیت صداقت زیادی را نداشته باشد، یا دلش با دلت صاف نباشد، یا دلش بر دلت بچربد ...


این مطلب در لینک زن +

[ 1392/11/26 ] [ 23:54 ] [ پرستو ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

نویسندگان